| عاشقم مثل مسافر عاشقم .. |
|
تمام جاده های دنیا خوابیده اند که در لحظه لحظه شان ستوده شوی آن وفت است که به اندازه عظمت تو روبرویم می ایستند آنقدرکه فراموش می کنم فراموش می شوم در کلامی که رنگ تو را می گیرد نرسیده آشفته می شود آرام می گیرد سبز می شود آهو میشود کبوتر خودم می شود و من هنوز به پایان تو نزدیک نشده به شروعت بر می گردم و چه زیباست زیستن در جاده ای که تمامی ندارد درست مثل تو سفر که تمام می شود دلت پر می کشد برای دوباره شروع کردن به اندازه تمام روزهای سیاه بودن قلبت خوب بودن دنیا دنیا زندگی دنیوی را کنار گذاشتن و به تو رسیدن پله پله تا در خانه خدا رفتن ،به بهانه ملاقاتش همانجا پشت در نشستن تا ابد پیوست1:درست از جایی حوالی خانه خدا ؛پرت شدم وسط زندگی و تلا ش برای زنده نگه داشتن خدا 2:گاهی وقتها اونقدر بد می شی که کسی جز بدی از تو انتظار نداره نمی دونم چرا! |
|
*
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:45  توسط دست نیافتنی |
|
| معلم |
|
باران آمد مرا رویاند رعد وبرق خانه همسایه ام را آتش زد و من از شدت گرما سیاه شدم دو سال پیش فقط دو سال قبل بود که روزنامه دانمارکی کاریکاتوری ازپیامبر من رو چاپ کرد تظاهرات کردیم اعتراض کردیم بی تفاوت گذشتیم شیرینی دانمارکی شد گل محمدی خندیدیم و بعد خیلی ساده همه چیز تمام شد رگ غیرت خیلی ها خوابید توهینی شده بود وتورم دو رقمی اجازه ناراحت شدن به هیچ کس را نداد از 60 سال کشته شدن همسایه هایمان هر چند دیوار به دیوارمان نیستند ساده می گذریم چه برسد به توهین به پیامبر دینمان که اعتقادمان به او به افتادن اتفاقهای زیادی بستگی دارد عراقیها را کشتند افغانها لبنانیها اعتقاداتمان را فقط دوسال گذشت دوسال تا دوباره تصاویر پیامبر طوری که آنها دلشان می خواهد بر سرنوشته های روزنامه هایشان بیفتد که یک روزنامه بشود 15 روزنامه که جنگ تمام کشورهای مسلمان را در بر بگیرد بالاتر از سیاهی که رنگی نیست با زهم تظاهرات می کنیم اعتراض می کنیم بی تفاوت می گذریم ذیگر شیرینی نمی خوریم نمی خندیم و بعد خیلی ساده همه چیز تمام می شود پی نوشت:خداجون یه چیزی رو نمی فهمم آخه آفریدن اشرف مخلوقاتی که نمی دونه اشرف مخلوقات بودن یعنی چی به چه درد می خوره .(خودمو می گما) |
|
*
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:34  توسط دست نیافتنی |
|
| کفر و ایمان چه بهم نزدیکند |
|
کشته شدن سهراب با وجود دردناک بودنش
باز هم یه افسانه است این یعنی اینکه نمی شود یک پدر پسرش را بکشد اما شهادت امام حسین با وجود دردناک بودنش به اندازه ۱۴۰۰ سال زندگی آدمها واقعیت داره این یعنی اینکه می شه حقیقت رو نشناخت و کشت پیوست:تنها درسی که از واقعه عاشورا می توان گرفت این است که حسین و یارانش به خداوند ایمان واقعی داشتند.(توماس کارلاین)
|
|
*
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:20  توسط دست نیافتنی |
|
|
رفتی ،تمام شد و به آخر رسیده ام
یک استکان نگاه تو را ....سر کشیده ام رفتی تو با غزلت باورم نشد من ،آسمان ،ستاره ،خدا ..باورش نشد امیدهای واهی دیدن تو را کنار خودم ترا کنار خودم نیست محو عکس خودم که عشق در قدمم می کشید هر جا را که عشق در نگهم می کشید قدها را شما که محو در سخنم خانه کرده ای آری شما که رفتی و ویرانه کرده ای آری من بارها حضور تو را سجده می کنم حتی اگر نباشی و من ...سجده می کنم می سازمت به شکل پریهای قصه ها آن غصه های پر ز ناز و ..بدیهای قصه ها حالا که رخت شما کهنه شد ،مرا می پوشی و دور می شوی(کهنه می کنی مرا) پایان که می شود همه چیز عاشقانه نیست پایان قصه های بدی عامیانه نیست پیوست:تلاش برای شعر گفتن اونهم میون فرمولهای کنترل خطی چیزی جز رفتن و جدایی میشه؟! ۲:ساده که می شوم،تازه می شوی |
|
*
نوشته شده در سه شنبه بیستم آذر 1386ساعت 22:2  توسط دست نیافتنی |
|
| یاد من باشد تنها هستم،ماه بالای سر تنهایی است |
|
سهراب سپهری را به بهانه تمام ناشناخته های ذهنم در غربت امامزاده ای شناختم که غریب تر از معنای واژه غریبی بود برای زمین . شاعر سرزمین من معنای سطر سطر دردهایم را در هزارتوی غربت شهرش به گلدانی داد نزدیک به فراموشی و واژه هایش را به سنگی که در نهایت تلاش روز به روز نیست تر از نیستی بود،غرورش را به قدمهای بی خبر از بی خبری خود مشتاق زیارت و نیم نگاهی از سر ترحم و نقاشی اش را به تمام بی رنگیهای دنیا بعد از خودش به همان عکس رنگی لبخند خدا و اشتیاقش را شاید به نگاه مادرش تمام مادران سرزمین من و مادرش بی سهراب تنها دل خوش است به سالمرگی رو به مرگ تمام سوالهای ذهنم را در دامن پیرمردی تکاندم که بیشتر از من نمی دانست .ساده اینکه او هم نمی دانست. سهراب را وقتی دیده بود که عزم سفر کرده بود.یادش بود که زیاد نبودند بدرقه کنندگان ، که سوت و کور بود که... تکرار این حرف ربط فقط دلم را گرفت. به شدت یادش بود که خوب نیست در پیشگاه امامزاده سلطان بن محمد باقر برای سپهری مقبره ای بسازند و خوب تر بلد بود که به اعتراض من به سنگ قبر سهراب جوابی ندهد که یعنی اینها کفر است که شاید شاعر یعنی حافظ و سعدی و روندگان طیق قدما آنهم تا اندازه ای که دین با احترام با شعر و شاعری لطمه ای نخورد . دوستان حتی اگر آب روان هم باشند رسمشان فقط گذر است که تو می مانی و می مانی و معنای ماندنت |
|
*
نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آبان 1386ساعت 21:36  توسط دست نیافتنی |
|
|
NO SMOKING سیگار می فروخت.کنار خیابان نه!یک مغازه داشت ،بزرگ و راحت.و هرروز مردانگی اش را حراج می کرد تا ریه ی خودش و هزاران نفر مثل خودش را دود کند.تا ثانیه هایشان را قربانی دو سانتیمتر از چیزی کنند که برایش بیشتر از دو ساعت کار کرده اند. کلی یا جزئی چندان فرقی نمی کرد او فقط می فروخت شاید به خاطر اینکه آموخته بود فقط زندگی کند.راستی فندک هم داشت برای مهمان کردن عابرانی که وسط روزمرگی های زندگی دلشا ن هوای بی هوایی می کرد. یا.. یا حتی نذر ناجوانمردی اش می شد فروختن سیگار به پسرکی که تازه فهمیده بود فرایند سوختن یعنی چه؟ که با حرارت..که شاید با نیکوتین ....بگذریم روزها و روزها می گذشتند و هر روز روزهای انسانهای بیشتری بی فروغ شب می شد. و هرروز مردان و زنان بیشتری غم هایشان را ذره ذره دود می کردند تا باقیمانده عمرشان را صرف دوا و مداوا و مدارا کنند. و او همچنان می فروخت و همچنان، به سرفه های گاه و ناگاه دخترش فکر می کرد.و همچنان سعی می کرد تا فراموش کند خوب زندگی کردن را
پی نوشت:حتما خیلی هاتون فیلم پسربچه ۵-۴ ساله رو که به قول پدرش داشت نئشه می کردرو دیدید.به خاطر مهربونی خدا هم شده فکر کنیم ،به همه چیز.شاید بفهمیم چه بلایی داره به سرمون میاد.
|
|
*
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386ساعت 20:29  توسط دست نیافتنی |
|
| نکنه ستاره ای بیاد،یاد تو رو نیاره |
|
من به باور معجزه وجود تو نیاز دارم نه آن معجزه ای که برایم در راه داری به خاطر خودت هم شده این بازی را بس کن
هر قدر که از من دور شوی فاصله مان از چهار انگشت که بیشتر نمی شود با به آخر رسیدن تلاش تو من آغاز می شوم
این روزها رنگها فقط برای وجود تو هستند و بس لبخند تو را بی رنگ خواستن دیوانگی است و من دیوانه خیالهای رنگیم
و جان کلام اینکه و من به فراموش کردن این روزها نزدیکم بد بودن ثانیه های زندگی فقط بهانه اند غریبه که نیستی گاهی خود شیطان می شوم |
|
*
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم مهر 1386ساعت 15:16  توسط دست نیافتنی |
|
| نمی دونم از کدوم ستاره می بینی منو.. |
|
هزار و پنجاه و هشت سال نا نوشتنم را به سه ساله شدن نگاهت ببخش .که اگر نبود, تولدت را که چه عرض کنم گاه گاه حضورت را هزاران سال دورتر می شدم. شک ندارم که تمام این سردرگمی ها ,زشتی ها,بی دلی ها و ناگفتنی ها نشانه خوبی است از نزدیک شدن رضایت خدا برای ظهورت. فقط کاش چراغانی کوچه ها و خیابانها و سرک کشیدن های ما از پنجره تو را از آرزوی آمدن پشیمان نکند که هر که نداند خدا می داند که تمام بحث و درگیری یهود و مسیحی و مسلمان فقط به آمدن یک منجی ختم می شود و بس شاید خدا می خواهد که تو زمانی ظهور کنی که شادیهایمان در انتظار آمدنت هم رنگ تو را نداشته باشد آخر از انسانهای فراموشکاری که خدا را با وجود محسوس بودنش گم میکنند چه انتظاری می شود داشت ولی خب همه مثل هم نیستیم این را من فقط حس می کنم ولی تو حتما می دانی کسی را شنیدم که می گفت تو با وجود تمام بدیهایمان دو بار در هفته سخاوتمندانه برایمان اشک می ریزی من این را گاهی حس می کنم از گرفتن آسمان یا گرفتن دلم همان وقتها که تمام جاده های ذهن آدم به غم ختم می شود ولی او حتما می دانست راستش را بخواهی نمی خواهم به تعداد یارانت فکر کنم یا اینکه چند نفر از آنها زن هستند فقط دعایم کن دعا کن که اگرروزگاری,در آرمان شهر ازکوچه ما گذشتی چشمانم نگاه تو را تجربه کنند همین پیوست:دعا برای ظهورت نتیجه بزرگترین اشتباه زندگیم بود,ممنون |
|
*
نوشته شده در چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 0:42  توسط دست نیافتنی |
|
| ای خدای بهشتهای جامانده،روی خالهای سیبهای درخت.. |
|
ای خدای بهشت های جا مانده ,بی خیال نبودنت گاهی من به دنبال تو,بهشتم پوچ,گاه گاه حضور تو گاهی من هوس کرده ام بوی ترا روی سجاده ی سفیدم,باز این کلاغواره ها ترا و مرا شرمسار می شودم گاهی گیج و منگ جهنمم و بهشت,سایه های سیاه سر در گم یک نگاه تو برایم بس,سایه های سفید من گاهی فلسفه ,عقل,عشق,نقش می زندت توی ذهن سیاهواره ی من این سیاهی فقط ترا دارد ,در سفیدهای سفر گاهی این دلیل های شگفت طبیعت و آدم ,توی ذهن مطیع وار دلم محو می کند نگاه ترا ,توی ذهن ضعیف من گاهی ای خدای باغهای بزرگ, من یکی سیب را هوس کردم نه,من همیشه می مانم ,بی نگه,سیب,حتی تو... البته فقط گاهی پیوست:خدایا این کلام مقدسی را که به روسو الهام کرده ای هرگز از یاد من نبر که : من دشمن تو و عقاید تو هستم .اما حاضرم جانم را برای تو و عقاید تو فدا کنم(علی شریعتی). |
|
*
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم مرداد 1386ساعت 17:58  توسط دست نیافتنی |
|
| پا بی تو به میخانه گذارم،نگذارم |
|
درست زمانی که خورشید برای هزار و سیصد و شصت و پنجمین بار از نقطه اعتدالی بهارعبور کرد مجوز ورودم به این دنیا صادر شد . تا روزی که بایدراه می افتادم, فقط 5 ماه طول کشید. قرار بود با پای خودم بیایم ولی نمی دانم چرا دم دم های آخر دلم گرفت و بهانه آوردم که حالا زود است که ....می ترسم.می ترسیدم. از بخت خوب یا بد, من هم آنجا بودم. همانجا که به خدا گفتم بله.همه گفتند. باید می آمدم . گرچه دلم برایش تنگ می شد,گرچه نمی دانستم بی او چه بر سر دلم خواهد آمد . بی او ,بی نگاهش,بی لبخندش.. آمدم. باز هم نمی توانستم با پای خودم به جایی بروم که می دانستم جای من نیست,بی تابم می کرد; من را به دنیا آورند,به زور دانش . همان کسانی که یادشان رفته بود که خدا منتظرشان است که با دست پر برگردند. و من گریه کردم,..... به هدفشان رسیده بودند. و بیست ویک سال است که خودم را به در و دیوار می زنم که یادم بماند کجا قرار است بروم خیلی وقتها جای خوبیست. امید هست,هدف,عشق و مهمتر از همه صدای خدا. صدای پای خدا را که می شنوم همه چیزم سفید می شود و دوست داشتنی. دلم از آن وقتهای کم می گیرد که فقط سنگینی نگاهش را حس می کنم ,نگاه غم آلودش. حالا منم و هزاران ثانیه بدون او وبا او, در 21 سالِ زندگی کرده ام و محتاج حضور نگاه و لبخندش در ثانیه های زندگی نکرده ام.
|
|
*
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 0:57  توسط دست نیافتنی |
|



