| دچار بايد بود.. |
|
۱--رئیس دانشگاه ما دکترای عمران داشت .برای ثبت نام دانشگاه که رفتم دیدن یه ساختمان کوچک نتونست ذوق مرگی من رو از قبول شدن توی دانشگاه اونهم شهرستان از بین ببره .در عرض ۴ سال دانشگاه ما به یکی از بهترین دانشگاه های آزاد مثلا اسلامی اون شهرستان تبدیل شد .اما من و دوستام خودمون کشتیم برای داشتن يه سالن مطالعه درست و حسابي ،يه كتابخانه كه توش يه عالمه رمان داشته باشه ،يه مسجد با معماري خوشگل ايراني .اوايل كه سالن مطالعه نبود ،بعد هم يه اتاق كوچك توي ساختما ن اداري به چه بزرگي شد سالن مطالعه ما .با ۳ تا ميز .بعد ها همون اتاق هم تغيير كاربري داد . و ما رفتيم سراغ مديران دانشگاهمون .دليل آنها هم عدم استقبال دانشجويان بود و در واقع توهمات خودشان.
با وجود اينكه دانشگاهمون خيلي خوشگل شده بود و مجهز .اما من دلم لك زده بود واسه رئيس دانشگاهي كه در كنار اين پيشرفت ها واسمون يه مسجد مي ساخت ،يه سالن مطالعه و يه عالمه رمان بهمون مي داد.ولي نشد .حالا بعد از چهار سال اومدم توي جامعه اي كه بيشتر از وام مهررضا و سهام عدالت و مسكن مهر به يه ذره اعتماد و اعتقاد و عشق احتياج داره . ۲--كاش مي يومدي و ما رو از اين وحشتي كه توش گرفتار شديم بيرون مي اوردي .بيرون مي اوردي تا بيشتر از اين گيج نزنيم چي درسته ،چي غلط .كي راست مي گه ،كي دروغ .تا ديگه از نماز خوندن بين جمعي كه شك دارم نماز ميخونن عذاب نكشم .كاش مي يومدي و يه كم آروممون مي كردي ..
|
|
*
نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 13:40  توسط دست نیافتنی |
|
| هی فلانی ،زندگی شاید همین باشد |
|
۱:تویه این موندم که چرا تا الان نتونستم به یه سلیقه درست و حسابی توی فیلم دیدن برسم
اخراجی ها رو دیدم کلی خندیدم ولی راستش الان فکر می کنم یه فریب خورده ام اصلا ارزش سینما رفتن رو نداشت .بیست رو بخاطر پرویز پرستویی دیدم چون همیشه به کارش اعتقاد داشتم اما با تمام تلاشی که کردم نتونستم بفهمم قضیه چی بود؟ وقتی همه خوابیم رو بخاطر اصرار دوستم دیدم و اصرار دوستم هم فقط به خاطر این بود که با سگ کشی گریه کرده بود همین .نتیجه هم این بود که از بازی مژده شمسایی به شدت حالم گرفته شد. سوپراستار رو دوست داشتم هم به خاطر بازی خوب شهاب حسینی و هم به خاطر قشنگیه ساده ای که فیلم داشت. از خارجی ها هم که با تمام لذتی که از بازی رابین ویلیامز می برم هنوز هیچ اطلاعاتی راجع به فیلمهای خوبی که بازی کرده ندارم!
۲:چند روز پیش با خواهرم رفتیم بازار تهران واز پله های مترو که بالا می اومدیم صدای مردی رو شنیدیم که می گفت :((این اطراف کسی هست که به من نابینا کمک کنه؟)) ما فکر کردیم که شاید دیوانه است آخه توی یه کشور مسلمان با یه عالمه مردم با مرام ،اونهم درست جایی که تعداد مردها دست کم دو برابر زنهاست .اصلا گفتن این جمله از زبان یه مرد نابینا معنا نداره چون قاعدتا یه عالمه دست مهربون اطراف آدم وجود داره . ولی... تا وقتی به اون مرد رسیدیم و دیدیم که نابیناست .کسی کمکش نکرد .رفتم طرفش که کمکش کنم که یه آقای میانسالی اومد و ازش پرسید کجا می خوای بری ؟ خواهرم گفت :بازهم دم اون آقاهه گرم!
۳:گاهی وقتها هم کلاسی های قدیمی ام رو میبینم که میون یه عالمه رنگ اونقدر آراسته به نظرم میان که واسم غریبه می شن.اونقدر غریبه که مرور خاطرات گذشته رو با یه دوست خیلی قدیمی از خودم دریغ می کنم و راهم رو کج می کنم .گاهی وقتها فکر می کنم میون این همه عروسک چقدر تنهام. ۴:بعد از سه سال که از تبعید دانشگاه آزاد مثلا اسلامی برگشتم نمایشگاه کتاب برام یه اتفاق دوست داشتنی بود هرچند با احتساب کتابهایی که خودم و دو خواهرم خریدیم یه عالمه کتاب نخونده به کتاب خونه اضافه شد که هرچه زودتر باید یه فکری به حالشون بکنم. ۵:مامور کشیدن خبر از زیر زبون بازیگران و هنرمندانی شدم که کمترین اعتقاد رو بهشون دارم راستش با وجود اینکه این کار این روزها رنگ های زندگیم رو پررنگ تر کرده ولی احساس می کنم هنرمندهای کشورم کمترین احترام رو برای شعور مخاطب عام که من باشم و مخاطب خاص که شما باشید قائل هستند . ۶:آیت الله بهجت فوت کرد ،پیمان ابدی هم .راستش در سن ۲۳ سالگی هر چقدر به طول و عرض زندگیم فکر می کنم چیز امیدوار کننده ای به ذهنم نمی رسه .
|
|
*
نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 12:56  توسط دست نیافتنی |
|
| بار خود را بستم ،رفتم از شهر خیالات سبک بیرون،دلم از غربت سنجاقک پر |
|
تمام شد. و من مسافر شهری بودم که آسمان و زمینش شبیه تر از آسمان و زمین شهر خودم بود به زیبایی اصیلش .که کویر بود و آسمانش .شرینیش به همین ها بود و چهار سال مهمان خانه مادر بزرگ بودن که با تمام کوچک بودنم در آن بزرگ تر شدم.ساکن اتاقی بودم که رنج و شادی را با خیلی ها تجربه کرده بود و چهار سال هم با منِ ، پر از شادی بود و سکوت ... هم محله ای مسجدی بودم که گاهی فکر می کردم تنها حضور من است که مانع بالا رفتن نور آن به آسمان می شود همان آسمان بچگی ام که حالا نور آنتن کنترل از راه دور خانه همسایه لج کرده که آن را از من بگیرد هرچند با چند دفعه اشتباه من نور چراغش به پای بی نورترین ستاره شبهایم در این چهار سال نمی رسد .تکنولوژی به هر جای دنیا هم نفوذ کند به دل مردمی اثر نمی کند که نمی دانند کنترل از راه دور چه معنی دارد .با این همه سادگی و بی خبری حتی می شود نماز را با صد و هشتاد درجه اختلاف هم خواند . بزرگ شدنم شاید در آینه روزهایی بود که با هاله ای از نور حمد وسوره های مادربزرگ به دانشگاه می رفتم و خوشبختی ام بی شک لحظات شاد و پاک بودن با دوستانی بود بهتر از آب روان که ،کم عشقی است، بهتر از طعم بستنی هایی که حتی وسط زمستان به خاطر من تن به خوردنش می دادند . هر چند اهل درست درس خواندن نبودم ، اکنون نیز نیستم .دانشگاه برایم نشانه ای الهی نبود در آینده ی روزهای گذشته ام .اما قشنگ بود و در حد خودش و دانشگا ههای آزاد مثلا اسلامی سرزمینم نشانه ای بود زمینی که بهتر بزرگ شوم .من مثل دکتر شریعتی ورودم به این جا و لحظاتم مملو از آسمان و ستاره نبود اما هیچ وقت هم در زمین به دنبال چاه نفت و یا معدنی نمی گشتم تنبل تر از این حرفهام و شاید برای این جور فکر کردن کمی خسته. . در این لحظه اعتراف می کنم که نمیدانم روی چندمین پله از نردبان زندگی ایستاده ام ،خیلی از اتفاقات خوب در پس ابرها پنهانند و منتظر صعود من .منی که امیدوار تر و سرمست تر از هر لحظه گذشته ای هستم برای در آغوش گرفتن تمام زیبایی ها و خوبیهای دنیا و شیدا تر می شوم اگر تو هم برای تشویق من به دیدارت یک پله پائین تر بیایی .
پی نوشت:ای صبا با ساکنان شهر یزد از ما بگو کای سر حق ناشناسان گوی چوگان شما |
|
*
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 19:33  توسط دست نیافتنی |
|
| تولد تو آغاز همه خوبیهاست ... |
|
میونه تمام خوبیها و بدیهای دور و برذهنمون.وسط کلاف در هم پیچیده تجمل و تجدد ؛تحول و تحمل.با وجود تمام نبودنهای دلمون.حراج تمام چیزهایی که سوغاتی ناب خدا بود واسمون. خنجری که از کنایه و ریا و تظاهر دست گرفتیم و بی رحمانه به قلب کسایی می زنیم که دوستشون داریم. اینکه عادت کردیم هر روز لباس سیاه گناه تنمون کنیم .اوایل شاید اشکی بیاید و بعد عادت کنیم به فکر نکردن به عاقبت کارمون. اینکه وسط تمام بازارهای مکاره ای که ساختیم ؛واسه ثابت کردن تمام دروغ های حرفه ای دنیا پای خدا رو وسط بکشیم . اینکه عهدمون با خدا هم مثل عهدمون با زمینی ها باشه ؛که فراموش کنیم ,فراموشش کنیم . بودن تو بهانه قشنگیه که گاه گاهی یاد آسمون بیفتیم .که دلمون تنگ بشه واسه خدا ,که نیت کنیم دست کم روز تولد تو گناه نکنیم . که واسه دلمون خوب باشیم ,نه واسه دل بقیه..... این یکی از هدیه های قشنگ خداست که تو اینجایی و دل ما فرصت این رو داره که هر از چند گاهی هوای آسمونت رو بکنه .چشماشو ببنده و تصور کنه تو صحنت داره قدم می زنه ,بعد بال یه فرشته بخوره بصورتش ,چشماشو باز کنه و ببینه تو جلوش وایسادی ,این جا توی خونش . |
|
*
نوشته شده در یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 21:25  توسط دست نیافتنی |
|
| و همه می دانیم ریه های لذت پر اکسیژن مرگ است... |
|
مرگ پابان کبوتر نیست ,اما پایان تمام بودنهای پدربزرگم بود و مرگ هم به سادگی تمام اتفاقاتی که فکر می کنیم فقط برای دیگران است یک کوچه دورتر از خانه ما و 800 کیلومتر دورتر از من,وقتی با صبح در رختخواب لج کرده بودم . تخت 4 سال بیماری پدربزرگ جمع شد .رادیو ,قران و هر چه می توانست نشانه ای باشد پاک شدند برای پذیرایی از مهمانانی که دلیلشان برای مهمان بودن فقط صاحب آن نشانه ها بود . یک هفته از تشییع 91 سال زندگی می گذرد نود و یک سالی که به اندازه زندگی 22 ساله من راحتی و آسایش را تجربه نکرده بود و حالا کسی نیست که کنار اتاق قرآن بخواند, کسی نیست که هر وقت بروم خانه اش نماز باشد یا مسجد که من آخرین بار فقط در کوچه ببینمش . کسی هست که من به خاطر اینکه آرزوی ناکامش روبرویم نشسته بود گریه کنم . کسی هست که مادربزرگ برایش چای درست کند و بعد یادش بیاید که بودن پدربزرگ دیگر محتاج چای نیست. کسی هست که عمه ورد زبانش باشد که با وضو رفت که از مسجد به بیمارستان رفته ... همیشه هست همیشه خواهد بود هر روز و ما اگر زیر چرخ های بی رحم زندگی له نشویم آدرس خانه جدیدش را از یاد نخواهیم برد . آرام بخوابی |
|
*
نوشته شده در دوشنبه یازدهم شهریور 1387ساعت 23:24  توسط دست نیافتنی |
|
| تو این دنیای دلگیر و مه آلود,کسی جز تو به فکر بغض من نیست |
|
دود می شوم درست به شکل کسی که نیست یعنی درست عاقبت آدمی که نیست این روزها همه جا شکل ابر و من باران بشو ببار در ابری که نیست....نیست من ،دختری که رها بود از خودش حالا شدم درست شبیه کسی که نیست بیزار ,بی هدف ,پر از حرفهای بد قاطی شده با کلماتی که خوب ,نیست حالا درست آمده ام اول خودم یعنی خدا کجاست ؟زمین ؟آسمان که نیست تو هستی و منم این روزها کمی درگیر عشق و عقل وگناه و دلم که نیست من پله های ملاقات تا تو را هی لنگ می زنم در اندیشه ام که نیست این نیست بودن و ماندن بدون توست یعنی درست عاقبت آدمی که نیست. |
|
*
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 18:44  توسط دست نیافتنی |
|
| و شیطانی به من ,از من به تو نزدیکتر........بی ربط به موضوع(شاید) |
|
همین چند لحظه پیش -,پیش تر از باز شدن صفحه word – بود که همین طور بی هوا احساس پوچی مقطعی کردم. بی هوا تر از اونی بود که انتظارش را داشتم ,انهم فقط به خاطر اینکه یادم افتاد صد روز است فکر هایم رو به روز نکردم . همین بروز شدن با هر چه که در ذهنم می گذشت هر چند ادیبانه نبود و یا شعر نبود و از اینجور تکه پاره کردن کلمات ,ولی خوب ادیبانه ترین ,با احساس ترین و مسلما شاعرانه ترین لحظات کاری ذهنم بودند . هر چند هر چه را بشود دور زد ,زندگی را نمی شود و من برای رسیدن به کتابهای نخوانده و فیلمهای ندیده و یا رویای کار در مجله باید از بین مداری عبور کنم که قرار است نمایش گر شماره تلفن باشد. نتیجه چهار سال درس نخواندنم و خودتان حساب کنید و ببینید صد روز بروز نشدن به جبران 4*365 روز درس نخواندن زجری است منطقی . فکر ,نوشتن ,خواندن .نمی دانم چرا هر وقت که گرفتار می شوم تنها اتفاقاتی که حذف می شوند همین ها هستند و بنا به این عادت دیرینه این روزها بی وقت تر از هر روزم برای بودن ,طوری که دلم می خواهد. پی نوشت:غریب ترین اتفاق زندگیم افتادن در میان چشمان تو بود و حالا غریبه شدم با تو , با خودم .کمکم کن.....من چقدر بی رحمم ! پی نوشت 2:پیامبر نوری است از نور(مبعث مبارک) بدجور درگیر درک این روز بودم ولی نشد ,اونقدر که خرابش کردم.شاید ساده تر از این حرفهاست ......نگذریم! |
|
*
نوشته شده در جمعه یازدهم مرداد 1387ساعت 10:40  توسط دست نیافتنی |
|
| عاشقم مثل مسافر عاشقم .. |
|
تمام جاده های دنیا خوابیده اند که در لحظه لحظه شان ستوده شوی آن وفت است که به اندازه عظمت تو روبرویم می ایستند آنقدرکه فراموش می کنم فراموش می شوم در کلامی که رنگ تو را می گیرد نرسیده آشفته می شود آرام می گیرد سبز می شود آهو میشود کبوتر خودم می شود و من هنوز به پایان تو نزدیک نشده به شروعت بر می گردم و چه زیباست زیستن در جاده ای که تمامی ندارد درست مثل تو سفر که تمام می شود دلت پر می کشد برای دوباره شروع کردن به اندازه تمام روزهای سیاه بودن قلبت خوب بودن دنیا دنیا زندگی دنیوی را کنار گذاشتن و به تو رسیدن پله پله تا در خانه خدا رفتن ،به بهانه ملاقاتش همانجا پشت در نشستن تا ابد پیوست1:درست از جایی حوالی خانه خدا ؛پرت شدم وسط زندگی و تلا ش برای زنده نگه داشتن خدا 2:گاهی وقتها اونقدر بد می شی که کسی جز بدی از تو انتظار نداره نمی دونم چرا! |
|
*
نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 22:45  توسط دست نیافتنی |
|
| معلم |
|
باران آمد مرا رویاند رعد وبرق خانه همسایه ام را آتش زد و من از شدت گرما سیاه شدم دو سال پیش فقط دو سال قبل بود که روزنامه دانمارکی کاریکاتوری ازپیامبر من رو چاپ کرد تظاهرات کردیم اعتراض کردیم بی تفاوت گذشتیم شیرینی دانمارکی شد گل محمدی خندیدیم و بعد خیلی ساده همه چیز تمام شد رگ غیرت خیلی ها خوابید توهینی شده بود وتورم دو رقمی اجازه ناراحت شدن به هیچ کس را نداد از 60 سال کشته شدن همسایه هایمان هر چند دیوار به دیوارمان نیستند ساده می گذریم چه برسد به توهین به پیامبر دینمان که اعتقادمان به او به افتادن اتفاقهای زیادی بستگی دارد عراقیها را کشتند افغانها لبنانیها اعتقاداتمان را فقط دوسال گذشت دوسال تا دوباره تصاویر پیامبر طوری که آنها دلشان می خواهد بر سرنوشته های روزنامه هایشان بیفتد که یک روزنامه بشود 15 روزنامه که جنگ تمام کشورهای مسلمان را در بر بگیرد بالاتر از سیاهی که رنگی نیست با زهم تظاهرات می کنیم اعتراض می کنیم بی تفاوت می گذریم ذیگر شیرینی نمی خوریم نمی خندیم و بعد خیلی ساده همه چیز تمام می شود پی نوشت:خداجون یه چیزی رو نمی فهمم آخه آفریدن اشرف مخلوقاتی که نمی دونه اشرف مخلوقات بودن یعنی چی به چه درد می خوره .(خودمو می گما) |
|
*
نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 16:34  توسط دست نیافتنی |
|
| کفر و ایمان چه بهم نزدیکند |
|
کشته شدن سهراب با وجود دردناک بودنش
باز هم یه افسانه است این یعنی اینکه نمی شود یک پدر پسرش را بکشد اما شهادت امام حسین با وجود دردناک بودنش به اندازه ۱۴۰۰ سال زندگی آدمها واقعیت داره این یعنی اینکه می شه حقیقت رو نشناخت و کشت پیوست:تنها درسی که از واقعه عاشورا می توان گرفت این است که حسین و یارانش به خداوند ایمان واقعی داشتند.(توماس کارلاین)
|
|
*
نوشته شده در چهارشنبه سوم بهمن 1386ساعت 19:20  توسط دست نیافتنی |
|

